محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

11

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

رفت كه در اين صورت افادهء مصدر مىكند و واو كه آن مكتوب شود و به تلفظ در نيايد سه گونه باشد اول واو بيان ضمه است چون الفاظ فارسى كم از دو حرفى نبود اول متحرك و دوم ساكن و آخر جميع كلمات فارسى ساكن مىباشد بعد از حرف تاى قرشت و دال ابجد و جيم فارسى مضموم واو بيان ضمه آورند همچو تو و دو و چو تا كلمه را بدان وقف توان نمود و ازين واو به غير از بيان ضمه حرف ما قبل فايده يافته نشد و دوم و اويست كه آن را معدوله گويند از جهت آن كه ازو عدول كرده به حرف ديگر متكلم مىشوند و آن خوب به تلفظ در نمىآيد و آن را واو اشمام ضمه نيز مىگويند به اين تقريب كه آن را البته بعد از خاى نقطه‌دار مفتوح مىنويسند و اين فتحه فتحهء خالص نيست بلكه بويى از ضمه دارد چه اشمام به معنى بوى بردن باشد و آن با نه حرف خوانده مىشود كه آن الف است همچو خواب و خواجه و دال همچو خود و راى قرشت همچو خور و زاى هوز همچو خورم و سين بىنقطه همچو خوست و شين نقطه‌دار همچو خوش و نون همچو آخوند و ها همچو خوهله و ياى حطى همچو خويله و با خويش و خويشتن مكسور و با آخور و مير آخور مضموم آيد و اين از نوادر است . سيم واو عطف است و علامتش آن است كه در ميان دو فعل كه از يك كس صادر شده باشد در آورند همچو رفت و آمد و نشست و برخاست و گفت و شنيد و يا در ميان دو اسم كه در يك فعل شريك باشند چنان كه بزرگ و كوچك جمع شدند و سند و قباله نوشتند و باغ و خانه را خريدند و اگر ما قبل اين واو را مضموم سازند داخل واو غير ملفوظ باشد يعنى به تكلم در نيايد و اگر ما قبل آن را ساكن سازند فتحه بايدش داد تا به تلفظ در آيد ديگر واو معروف و مجهول است و ما قبل اينها البته مضموم مىباشد و خود ساكن اما معروف و اويست كه در تلفظ مفهوم مىشود همچو سور و دور و زلو و گلو و مانند آن و اما مجهول اندكى مفهوم مىگردد همچو بور و هور و بو و سبو و امثال آن ديگر واو مفتوح است و آن سه قسم مىباشد اول واو عطف و آن دو نوع بود يكى آن كه مذكور شود و ديگر آن كه چون شخصى كلمه‌اى بگويد شخص ديگر ابتدا به واو كرده آن كلمه را تمام سازد چنان كه شخصى گويد كه من به خراسان مىروم ديگر گويد كه و به عراق هم يا شخصى گويد سلام عليكم ديگر گويد و عليك السلام و دويم واو مخفف او باشد همچو ورا ديدم و مر او را گفتم و سيم واو زايده است كه آن را با ياى حطى متصل ساخته بگويند همچو حق به طرف من است يا حق به جانب اوست ديگر واو ساكن است كه به معنى كاف تصغير نيز مىآيد همچو پسر و دختر و گاهى اين واو را در مقام زارى و ترحم نيز بيان كنند و ديگر و اويست كه آن به تكلم در مىآيد اما نوشته نمىشود همچو در طاوس و كاوس و مانند آن و هاى هوز دو گونه باشد اول ظاهر و دويم مخفى و ظاهر را ملفوظ نيز خوانند خواه ما قبل آن مفتوح و خواه مضموم و خواه ساكن باشد كه در جمع به حال خود مىماند همچو رهها و اندهها و كوهها و گرهها و در تصغير مفتوح گردد همچو رهك و گرهك و اندهك و در اضافت مكسور شود همچو ره من و اندوه من و زره من و مخفى بر چهار قسم است اول هايى بود كه چون نام چيزى را بر چيز ديگر كه مشابه آن چيز باشد بگذارند در آخرش در آورند همچو دهن و دهنه و دندان و دندانه و زبان و زبانه و مانند آن و دويم هايى باشد كه در آخر افعال به جهت حركت آنها بياورند چه آخر كلمات فارسى هميشه ساكن مىباشد همچو رفته و گفته و شكفته و سيم هايى است كه به جهت تشخيص و تعيين مدت در آخر سال و ماه و روز و شب در آورند همچو يك ساله و دو ماهه و سه روزه و چهار شبه و چهارم هاى بيان فتحه است و به غير از دلالت بر فتحه ما قبل هيچ مدخلى ديگر ندارد همچو خانه و كاشانه و جامه و بنده و اين در جمع البته ساقط مىشود همچو خانها و جامها و بندها و در اضافت به همزه ملينه تبديل مىيابد همچو خانه من و جامه من و بندهء خدا و در تصغير به كاف تبديل مىيابد همچو خانگك و جامگك و ياى حطى بر چند قسم است يكى ياى نسبت همچو عراقى و خراسانى و موسوى و عيسوى و اشرفى و شاهى و اين يا به هيچ وجه ساقط نمىشود و ياى سفيدى و سياهى نيز از اين جمله است و گاه باشد كه از براى آن چيز و آن كس صفتى تعيين مىكنند و مىگويند ايرانى نيك و تورانى بد و يا به اضافت همچو اشرفى سره و شاهى